تبليغاتX
من اینجا می نویسم

من اینجا می نویسم

 

کاش سر بیاد زمستون...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 17:49  توسط من  | 

کفش ها


ترجيح مي دهم با کفش هايم در خيابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اينکه در مسجد بنشينم و به کفش هايم فکر کنم 


                                                   (دکتر شريعتي)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 19:7  توسط من  | 

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش به حال روزگار ...

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:12  توسط من  | 

 

دوباره بر میگردم دانشگاه  

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 8:38  توسط من  | 

 آن هنگام که تاب زیستن در خلوت دل از کف دهید ، زندگانی در لبهایتان جاری شود . و صدا ، موسیقی دلنوازی ست که بدان ، اوقات گذرانید و دل ، خوش دارید .اما به ترنم این گفتار نیمی از اندیشه تان معصومانه مقتول گردد . که تفکر ، شاهین ملکوت است و در قفس کلام ، بالهای خود را شاید که بگشاید ، اما پرواز نتواند  . 

                                                                           جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:1  توسط من  | 

عمراً اینارو بدونی.......

 1- توماس ادیسون از تاریکی وحشت داشت

 2- صدای اردک اکو ندارد

 3- چشمهای شتر مرغ از مغزش بزرگتر است

4- مورچه ها نمی خوابند

 5- الفبای مردم هاوایی 12 حرف دارد

 6- کد کشور روسیه 007 است

 7- اگر سر سوسک را قطع کنند برای چند هفته زنده می مانند

 8- ارتفاع برج ایفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتی متر تغییر میکند

 9- آدامس توسط یک فرمانده جنگی اختراع شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:15  توسط من  | 

خبر: کتاب شهریار در نمایشگاه کتاب پر فروش ترین کتاب شد.

نتيجه:بيايم واسه هر كتاب يه فيلم بسازیم تا سرانه كتاب خوندن رو بالا ببريم !

اگه کمال تبریزی فیلم رو بسازه اثر بیشتری هم داره.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:15  توسط من  | 

داستانک !


درس عبرت
 
روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زباله‌ها دنبال چيزي براي خوردن مي‌گشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. مي‌خواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
 در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد.
 پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرف‌تر، يك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوري تعظيم كرد و گفت: «نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌هاي جورواجوري را كه برايم ساخته‌اند،‌ نشنيده‌اي؟ حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. امّا يادت باشد كه فقط يك آرزو!»
پيرزن كه به خاطر اين خوش‌اقبالي توي پوستش نمي‌گنجيد،‌ از جا پريد و  با خوش‌حاليگفت‌: «الهي فدات بشم مادر!»
 امّا هنوز جمله‌ي بعدي را نگفته بود كه فداي غول شد و نتوانست آرزويش را به زبان بياورد.
... و اين داستان، درس عبرتي شد براي آن‌ها كه زيادي تعارف مي‌كنند!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:52  توسط من  | 

 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره ...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:44  توسط من  | 

به من میگه جوجه میری عسلویه، کلاغ برمی گردی!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11:29  توسط من  |