دیشب جلوی خونه ما جشن بود.جشن که نه، یه جورایی پارتی بود.
پسرها میرقصیدند ودختر ها نگاه میکردند.
دارم یه مقاله واسه پروژه کارشناسیم ترجمه میکنم.متنش خیلی سخته.هر جمله اش چند خطه. به آخر جمله نرسیده، یادم میره اولش چی بود.کاش انگلیسیم خوب بود.
یکی بیاد کمک
یه توضیح راجع به پست قبلی:من دانشگاهمو خیلی زیاد دوست دارم.فکر کنم همه بچه های رشته ریاضی آرزوشونه بیان اونجا درس بخونن.البته اگه بخوان توی ۴ سال بهشون خوش بگذره.ولی من دیگه از درس خوندن خسته شدم.به فوق لیسانس هم فکر نمیکنم.دوست دارم این سال چهارم هم تموم بشه و خانوم مهندس بشم و برم سر کار.همین
عیدتون مبارک